دسترسی سریع
ابر برچسب ها
پر مخاطب ها
آخرین مطالب
لینک های روزانه
امکانات وب
رضا ایرانمنش اهل استان کرمان است. او روز 19 شهریور سال 1346 در شهرستان جیرفت به دنیا آمد.
حضور در جنگ تحمیلی یکی از نقاط عطف زندگی ایرانمنش است. او در چندین عملیات شرکت کرد و در عملیات والفجر 8 جانباز شیمیایی شد.
ایرانمنش در دانشگاه بازیگری خواند و مدرک کارشناسی خود را از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران دریافت کرد. او در این دوره با بازیگرانی مانند حمید فرخ نژاد و سعید آقاخانی هم دوره بود.
ایرانمنش برای ادامه تحصیل رشته کارگردانی را انتخاب کرد و مدرک کارشناسی ارشد را از دانشگاه تربیت مدرس دریافت کرد.
او همچنین در سال 1365 ازدواج کرد.
ایرانمنش در بیشتر از ۶۰ فیلم سینمایی و سریال تلویزیونی حضور داشته و بازی های او در یادها مانده است.
بیوگرافی و سوابق علی فتح الله زاده مدیرعامل باشگاه استقلال
او در سال ۱۳۷۲ برای بازی در فیلم سجاده آتش نامزد دریافت بهترین بازیگر نقش اول مرد در دوازدهمین جشنواره فیلم فجر شد.
سجاده آتش اولین کار سینمایی ایرانمنش بود و او پس از آن در فیلم های آخرین شناسایی، دکل، کمین، ترور، تلفن و شاهد عینی بازی کرد که آخرین کار سینمایی او به سال 1380 بازمی گردد.
ایرانمنش برای تلویزیون اولین بار در سریال بهاران در بهار بازی کرد. این مجموعه یک سریال 14 قسمتی بود که در ماه مبارک رمضان سال 1373 پخش شد.

ایرانمنش از سال 73 تا سال 90 در سریال های متعددی بازی کرد که به شرح زیر است:
بهاران در بهار/ ترور/ بر بال دوست/ گالری9 /لانه شیطان/ خبرنگار خارجی/ مردان آنجلس/ روایت انقلاب/ داستان یک شهر( فصل2)/ نفس سنگ/ پرونده مجهول/ روشنایی دشت/ مدرسه خورشید/ توپ گرد/ آخرین آواز ققنوس/ گل مرداب/ دیوانه در شهر/ نسیم وصل/ وفا/ تا صبح/ ستایش(فصل اول)/ پیشواز
رضا ایرانمنش در آخرین روزهای فروردین سال ۱۳۹۱ به کما رفت، اما چند روز بعد به هوش آمد. او در این باره به فارس گفت: من تقریباً ۱۷ بار به بیمارستان رفتم، ۴ سال پیش هم یک بار به کما رفتم، شاید باورتان نشود اما من ۴ ساعت کاملاً مرده بودم و بعد از ۴ ساعت دوباره برگشتم. خاطرات واضحی را به یاد دارم، احساس می کردم در خلأ هستم، می توانستم خیلی سریع به هر جا که اراده کنم بروم. اما دلم نمی آمد از کنار جسمم آن طرف تر بروم، مثل یک رؤیا بود. یکی از بچه ها از به هوش آمدن من - بعد از یک ماه کم هوشی- فیلم گرفته بود، در فیلم دیدم که گریه و التماس می کنم و همه را به قرآن قسم می دهم که نمی خواهم برگردم، من سبک و رها بدون هیچ دردی در ابرها بودم، اما هر لحظه به زمین نزدیک تر می شدم دلم نمی خواست برگردم. اما بالاخره برگشتم و دوباره سنگین شدم دوباره دردها برگشتند. قبل از هوشیاری کامل صدای بوق دستگاه ها به من یادآوری می کردند که برگشته ام و می فهمم دوباره به «آتیه» آمده ام.»
صفحات وب
درباره وب

ورود
خبرنامه
آمار سایت
تبلیغات متنی

